تبليغاتX
روزهایی که می گذرد

روزهایی که می گذرد

من و روزهایم

خدا جون. احساس امروزم فقط واسه اینه که فراموشت کردم و از غیر تو خواستم... پس این بغض و اشک حقم بود... تنهامون نزار...

+ نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 14:55 توسط مریم گلی |

- روزهام می گذره...

-  بحرانی که هر دومونو حسابی ریخته بود به هم بخیر گذشت. دیگه داشتم دیوونه میشدم. رفتارم بد جوری عوض شده بود. بد اخلاق و زودرنج شده بودم. هزار تا فکر بد می کردم. همسری هم دست کمی از من نداشت هر چند که جلوی من نشون نمیداد اما تابلو بود که نگرانه.  اینم استرس عید مون بود دیگه. اما کلی چیز درباره رابطه ام با همسری یاد گرفتم.

- شونزدهم این ماه بعد از یه دلخوری پیش اومد. جالبه که همسری می خواست این ماه یادش نره و پیش دستی کنه و اینجوری دلخوری چند روز قبلو هم از دلم در بیاره. اونوقت  زنگ زد از خودم پرسید که ماهگردمون چهاردهمه یا پونزدهم؟! منم ناراحت تر شدم و بهش نگفتم. چون وقتی یادش رفته دیگه چه فرقی می کنه من بگم چندمه!!! اونم با یه دسته گل مریم و زر اومد خونمون. بعد فهمیدم که از برادر زاده اش تاریخ دقیق رو پرسیده بود. چون مریض بودم نتونستم برم بیرون و واسش هدیه بخرم اما خودم یه پاکت خوشگل و یه کاغذ آبرنگی درست کردم و توش یه متن خوشگلم نوشتم. زیاد برام مهم نیست که کادو بدم یا کادو بگیرم. فقط دلم نمی خواد این روز رو که واسه هردومون یه روز متفاوته فراموش بشه.

- فبلا گفته بودم دلم هوس سوغاتی کرده؟ کاش چیز بهتری از خدا می خواستم. مامان و داداش همسری عیدرو مسافرت بودن. و بنده هم به سوغاتیام رسیدم. بلوز. دمپایی رو فرشی. شال. ادکلن. مانتو.

- نگران کار همسری ام. چند وقتیه دیگه به کسی چیزی نمیگم. به این اعتقاد رسیدم که اگه خدا بخواد کار شو درست کنه خودش بنده هاشو وسیله میکنه. اگه هم صلاح نباشه و اون نخواد. بابا که سهله هیچ احدی هم نمیتونه درستش کنه. واسه همینم فقط وفقط سپردم به خدا.

- دلم هوس مسافرت کرده. یه سفر دو تایی. به همسری گفتم اما اصرار نکردم. دوست داشتم ببینم خودش چی میگه. اما دیگه حرفشو نزد. حس میکنم فعلا شرایطشو نداره. دلم یه تغییر آب و هوا می خواد. یه وقتایی شیطونه میگه همسری نمیاد؟ خوب خودت برو.... اما تهنایی حال نمیده!

- دلم یه اتفاق خیلی خیلی خوب می خواد...

- یحتمل طی روزهای آینده نامزدی دختر دایی جانمان است که خواهرش معتقد بود ما زود عروس شده ایم. نمی دانیم. شاید منظورش همان یکسالی میباشد که  او ازمان بزرگتر است و ما روی دست او بلند شده ایم ... فقط همچنان در کفیم که چطور به این نتیجه رسیده که ازدواج برای خودش دیر می باشد. شاید باز هم به خاطر همان یکسالی میباشد که ازمان بزرگتر است....

- ۸ روز دیگه تولد همسریه... تو فکر تولدم... کادو.... کیک.... جشن.... تولدت مبارک عزیزم... شک ندارم مرداد که شد بهم میگه: مریم جون تولدت چهاردهم بود یا پونزدهم؟؟؟!!!!!!!!!! همسریه دیگه......

+ نوشته شده در یکشنبه 25 فروردین1387ساعت 17:35 توسط مریم گلی |

امروز میشد یه روز ناب باشه. یه روز پر از آرامش و خوشی و عشق.

 میشد دیشب تو آغوش هم سر بذاریم و با یه دنیا حس خوب چشمامون رو ببندیم.

میشد تمام طول شب چشم باز کنم و ببینم که آروم و راحت کنارم خوابیده.

میشد صبح یه ساعت بعد از بیدار شدنمون و شیطنت کردن از جامون پا شیم.

میشد با هم صبحونه خورد.

میشد رفت خرید و با عشق و علاقه ناهار درست کرد و با لذت خورد.

میشد شلوغ کرد. شیطنت کرد. از ته دل خندید.

میشد سرتو بذاری روی دستش و چرت بعد از ظهر بزنی.

میشد رفت بیرون. میشد گفت. میشد شنید...

اما نشد...

شد روزی پر از بغض. پر از دلخوری. پر از سکوت

بغض کردم. بغض کرد. اشک ریختم. اشک ریخت. آغوشش رو باز کرد. پسش زدم. لبخند خواست. اخم کردم. فقط خواست حرف بزنه. اما داد زد. کنارم بود و من "ربه کا "می خوندم. واقعا می خوندم؟؟!

اینجور وقتا تنهایی می خوام. اگه از صبح تنهام گذاشته بود خودم حلش می کردم. اینطوری نمیشد. اینطوری گارد نمی گرفتم. ناراحتم. نگرانم. حالم بده...

خداجونم هوامونو داشته باش...

+ نوشته شده در دوشنبه 12 فروردین1387ساعت 21:39 توسط مریم گلی |

* امروز با عموها رفتیم یازده بدر! تاب انداختیم. کوه رفتیم. کباب درست کردیم. هفت سنگ بازی کردیم. بابا خورد زمین و خدا رو شکر چیزیش نشد. با عمو کورس گذاشتیم. توی جاده به ماشینا علامت دادیم که پلیس تو راهه و کلی خندیدیم و خسته و کوفته رسیدیم خونه.

* - پس برات فرقی نمی کنه که من بیام یا نه؟

-  به خدا من اینو نگفتم...

- پس چرا من شنیدم؟! خودت همین الان گفتی واسه من فرقی نداره!

- من گفتم واسه من فرقی نداره؟؟؟  منظورم این نبود. می خواستم تو راحت باشی. هر طور خودت دوست داری تصمیم بگیری.

-  

- نمیای؟

- نه کار دارم...

- من نگفتم...

-

-

 نمی دونم چرا گاهی حساس میشم. امروز وقتی برگشتیم همسری می خواست بره خونه خودشون. مامانش رفته یزد و فرداهم تعطیله. من انتظار داشتم خودش مستقیم بهم بگه باهاش برم. یا جوری ازم بپرسه  باهاش میرم یا نه که حس کنم مشتاقه. دلش میخواد باهاش برم. درسته که شاید تو دلش واقعا دوست داشت اما جوری راجع به رفتنش و اومدن من سوال کرد که حس کردم مزاحمشم. حس کردم خسته است و استراحت می خواد و من دارم حضورمو بهش تحمیل می کنم. خب دو دل بودم. واسه همین وقتی بهم گفت: واسه من فرقی نمیکنه. فکر منو نکن. من  شب میرم خونه داداشم خیلی جا خوردم. منم خسته بودم اما می خواستم که همسری تنها نباشه. اون وقت اون بدون اینکه یه بار جدی و مشتاق از رفتنم استقبال کنه برنامه های خودشو واسه تنها نبودنش ردیف میکنه و مثلا می خواد من راحت باشم و یه وقت به خاطر رودربایستی نرم پیشش. اما من دلم می خواست بهم بگه پاشو بریم. تنهام میخوام تو هم بیای پیشم. دوست دارم بهم نشون بده.  نه مثل پریشب که بازم اونجوری که من دوست داشتم نگفت و بازم من موندم و یه حس...

+ نوشته شده در یکشنبه 11 فروردین1387ساعت 20:47 توسط مریم گلی |

پنج شنبه اول فروردین:

- قبل از تحویل سال همسری اومد. نگفته بود میاد. فکر می کردم با مامانش اینا سال رو تحویل می کنه و عصر همه با هم میان خونه ما. اما ده دقیقه قبل از تحویل سال اومد. من حاضر نبودم. اون قدر تند تند لباس پوشیدم و تند تند آرایش کردم تا دو سه دقیقه قبل از اینکه سال تحویل بشه پیشش نشستم و اولین نوروز و بهار و سال با هم بودن رو تحویل کردیم. عصرش هم مامانش اینا اومدن خونمون و عیدی مو آوردن. یه دستبند و کیف. بلوز. شال. پارچه. بعدش هم رفتیم بهشت زهرا و شب هم خونه مامان همسری دعوت بودیم

جمعه دوم فروردین:

- صبحش به عید دیدنی از خونه دایی و خاله جان گذشت. ظهر هم خونه خواهر کوچیکه همسری دعوت بودیم. عصرش هم عید دیدنی خاله و دایی همسری و شبم مهمونی خونه داداش بزرگش.

شنبه سوم فروردین:

صبح همسری اومد خونمون و من رفتم حمام و سریع کارای عروسی شب رو انجام دادم و حاضر شدم و رفتیم خونه داداشش مهمونی. عصر هم در به در دنبال آرایشگاه گشتیم و همشون وقت نداشتن و خلاصه یه آرایشگاه توپی پیدا کردیم که تنها مشتریش من بودم! شب هم رفتیم عروسی و خوش گذشت و کلی توی عروس کشون حال کردیم. راجع به یه موضوعیهم با زن دایی حرف زدم که کلی نگرانم کرد. آخر شبم همسری مامان اینا رو رسوند خونه و من وسایلم رو برداشتم و پیش به سوی خونه همسری...

یکشنبه چهارم فروردین:

شب قبلش که عروسی بود و ما ساعت ۴ خوابیدیم و صبح خسته و ناله و نفله ساعت ۸ بیدار شدیم و با مامان و خواهرای همسری و شوهراشون  رفتیم بیرون. شب قبلش کلی با همسری راجع به یه موضوعی حرف زده بودم قرار بود با خواهرش صحبت کنم. ( بماند که حال جفتمون ناجور گرفته شد) . عصر که برگشتیم جفتمون دپ بودیم. حالم خیلی بد شده بود. همسری هم بهتر از من نبود. منو رسوند خونه مون قرار شد شب بیاد. حسادت و بد جنسی دختر دایی ها هم که گفتن نداره!

دوشنبه پنجم فروردین:

صبحش که داغون بودم. قرار بود همسری زنگ بزنه یه جایی و بهم خبر بده که کنسل شد. منم اونقدر ناراحت و دپ بودم که گفتم بعدا با هم حرف بزنیم. اونم زنگ زده بود به خواهرش و ازش مشورت خواسته بود. خلاصه که پشت تلفن حرف می زد و منم بغض کرده نمی تونستم جواب بدم. اوضاعی بود....      ظهر هم مهمون داشتیم. و شبم دوباره عروسی دعوت داشتیم. بازم عروس کشون خوش گذشت و همسری واسه اولین بار شب خونه ما خوابید. اون موضوع رو هم به زمان سپردیم....

سه شنبه ششم فروردین:

خونواده خواهرهمسری قرار بود برن یزد . ما هم رفتیم واسه خداحافظی. ظهر هم....................       عصر هم اولین عید دیدنی دو تایی رو به انجام رسوندیم. رفتیم خونه عمو و عمه . شبم خونه عمه کوچیکه دعوت داشتیم.

چهار شنبه هفتم فروردین:

دختر داییم همه رو دعوت کرده بود. وقتی رفتیم رستوران دیدیم شکمو های فامیل زودتر از همه رفتن اونجا! کنار همسری نشستم و ناهار خوردم و بماند که همین کار بدیهی و معقول چه حس حسادتی بر انگیخت. از اونجا که رفتیم خونه دختر دایی دیدم که ای دل غافل مونا خانوم یادش رفته لباسامون رو بیاره! اون قدر عصبانی شده بودم که داشت گریه ام می گرفت! البته باز هم خوشحالی عده ای از همین قضیه بماند! مامان که سخت عقیده داره تو جا موندن لباسا و نپوشیدن اون کت دامن سبزه ام یه خیریتی بوده! بماند که باز هم ....

پنج شنبه هشتم فروردین:

زنگ زدم به یکی از دوستای دوران دانشجوییم و دیدم ماجرایی داره که نگو و نپرس. یه جورایی جواب بعضی از سوالامو گرفتم!ظهر همسری اومد  خونمون و عصرش رفتیم خونه مادر بزرگ و شبم خونه همسری.

ادامه دارد....

+ نوشته شده در جمعه 9 فروردین1387ساعت 19:10 توسط مریم گلی |

نگرانم....

خدا جون خودت بخیر بگذرون...

+ نوشته شده در چهارشنبه 7 فروردین1387ساعت 22:29 توسط مریم گلی

* این دومین باریه که آدرس وبمو عوض کردم. بار اول یه آشنایی آدرسشو داشت که دلم نمی خواست روزامو بخونه. این بارم مونا خانوم لطف فرمودن سوتی دادن و  اشتباهی آدرس وب بنده رو تو قسمت نظرات کسی نوشته بود که دلم نمی خواست بدونه این روز نوشتها مال منه. واسه همینم تغییر مکان دادم و الان یک عدد مریم هستم با قیافه عصبانی که اگه کاردش هم بزنی خونش در نمیاد...!

* دیروز و دیشب و امروز رو با همسری بودیم. خوش گذشت. با یه عالمه حس خوب گذشت. تا همین یه ساعت پیش هم همه چی همون قدر خوب بود. فقط نمی فهمم چرا وقتی اومدیم خونه ما حالم اینقدر عوض شد. سر خریدن عیدی یهو مقابل همه چیز گارد گرفتم. همین طور الکی! دلم می خواست همه دست از سرم بردارن. دلم می خواست توی همون آغوشی که تمام دیروز و دیشب و امروز منو در خودش گرفته بود سر بزارم و گریه کنم. یا مثل امروز صبح که دلم نمی خواست از جام پا شم اون قدر بهش مشت بکوبم تا حالم عوض شه! چرا اینجوری شدم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

* به علت یه مشت احساس متناقض و متضاد از نوشتن هر چرندی معذوریم! 

* اینم از آخرین روز سال ۸۶...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:43 توسط مریم گلی |

- خب... حالا بذار بوست کنم.... تو گلوم مونده ....... عقده میشه هااااا.... حسرتش به دلم می مونه....

- آهان.... حالا فهمیدی وقتی می خوام بزنمت و نمیذاری چه حالی میشم؟؟!!.... دقیقآ همون جام گیر میکنه.... عقده ای شدم رفت.... حسرت به دل موندم یه مشت بزنم و عوضش نخورم.... حالا فهمیدی من چی میکشم؟؟!!.... پس بکش....!!!

پ ن ۱: ما اینیم دیگر. اوج ابراز احساسات عاشقانه مان مشت و لگد می باشد!!! خوب عیبی ندارد که. مشتهای کوچولومان زور ندارد که. دردش نمی آید که. بعدش حسابی از دلش در می آوریم خب...

پ ن ۲: بوسیدن و مشت ولگد!!!  عجب تناسبی !!!

پ ن ۳: نداریم!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:4 توسط مریم گلی

*دیگه چیزی نمونده. روزای آخر ساله. با همه خوبی ها و بدی هاش گذشت. چه اتفاقهایی افتاد توی این سال... فوت مامان بزرگ... عروسی دایی... درگیری من با خودم و روزای مزخرفی که گذروندم.... نامزدی عمو... اومدن همسری و اتفاق قشنگ بینمون.... و کلی روز که شب شد و کلی شب که به صبح رسید و لحظه هایی که گاهی یه حس خوب و دوست داشتنی داشت و گاهی پر بود از کلافگی و روزمره گی و ناراحتی...

* همسرانه: امسال اولین عیدیه که با همیم. اولین بهاریه که با هم می گذرونیم. خیلی بیشتر از این هفتاد روزی که با هم گذروندیم دوستت دارم. روزایی پر از آرامش و آسودگی. پر از عشق و اشتیاق. پر از لبخند و یه دنیا حس خوب.

مرسی بابت همه لحظه هایی که با من بودی و در نبودم دلتنگ میشدی.

مرسی به خاطر احساس آرامش و امنیتی که بهم میدی.

مرسی که دوستم داری و اینو به روش خودت بهم نشون میدی.

مرسی بابت آغوش گرم و پذیرات.

مرسی برای همه لحظه هایی که با من گذروندی و لبمو به خنده باز کردی.

ممنونم به خاطر بودنت...

* خدای نامه: خدایا شکرت. به خاطر همه داشته ها و نداشته هام. خدایا آرامش و عشق. خدایا سلامتی.خدایا خیر و برکت. خدایا صلاح و مصلحت. امسال هم تو برام بخواه. می دونم که بهترینها رو می خوای. آرومم ونگران هیچ چیز نیستم چون از تو خواستم و با همه قلبم بهت اطمینان دارم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:4 توسط مریم گلی

* من الان یک عدد مریم مریض و بی حال و آمپول خورده می باشم که در حال آپ کردنه!

* چهار شنبه: کلافه و بی حوصله جلوی تی وی نشسته بودم و توی عالم خودم داشتم فکر می کردم که چقدر خوب میشد اگه الان همسری نباید سر کار می رفت و میرفتیم بیرون و می گشتیم و دلم باز میشد و این حرفا.... که یهو اس ام اس اومد. همسری بود که می گفت: میای بریم بیرون؟ منو میگی کلی ذوقیدم و به این تله پاتیه قوی ای ول گفتم. با نیش باز و شاد و شنگول و یه عالمه حس خوب رفتیم بیرون. اما با اخمای در هم و قیافه گرفته و دلخوری اومدیم خونه! اگه نفر سومی هم توی ماشین بود سیر تغییر کردن حال و هوای منو از وقتی که سوار شدیم تا وقتی که گفتم برگردیم خونه قشنگ حس می کرد! به این کاری ندارم که من حساسم. یا اینکه همسری مثل همیشه نبود. اما انتظار داشتم وقتی مستقیما باهام حرف نمیزنه اما می بینه من می خوام از اون حال و هوا درش بیارم و جو رو عوض کنم جوری برخورد نکنه که بخوره تو ذوقم و..... امان از اون روزی که من دلگیر بشم....( حتی ظرفا رو هم بدون اعتراض همون شب شستم و مامان داشت دعوام می کرد که ولشون کن برو پیش همسری بشین!!! فکرشو بکن!!! هوا خیلی طوفانی بوده!!!)

* پنج شنبه: دیگه کلا تو فکر کنسل کردن قرارمون و فاصله گرفتن واسه یه روزم که شده بودم !  اما فکر کردم اگه بخوام یه دلخوری ساده رو این قدر کش بدم که نمیشه. بعدشم یاد دوستی افتادم که یه ساله با وبش آشنام و نوشته هاشو می خونم. پارسال این جور وقتا با کسی که دوستش داشت و داره روزای خوبی داشت. همیشه می گفتم خوش به حالش. همیشه دلم می خواست بیام و ببینم نوشته قراره با هم عروسی کنن. اون روزا می گفتم منم یکی رو می خوام که مال خودم باشه. مال خود خودم.  به این فکر کردم که حالا دارمش. حالا اون مال منه و منم مال اون. پس چرا باید این روزایی که خیلی وقتا هوس داشتنشون به سرم می زد رو بی خودی و سر یه موضوع ساده خراب کنم؟! واسه همین وقتی همسری اومد دنبالم نه نگفتم و کلی هم خوش گذشت.

* جمعه: ساعت نه شده بود و ما هی غر میزدیم که چرا وقتی با همیم این قدر زود صبح میشه؟! و ما خوابمون میاد و این چه وضعشه؟... که با شنیدن صدای جارو برقی فهمیدیم خونه تکونی رسما آغاز شده و خواب بس است!!! همسری خونه تکونی می کرد و من نظارت می کردم تا کارشو به بهترین نحو انجام بده!!!!!!!! و در این راستا از انجام خیس نمودن جهت سرحال آمدن و قلقلک دادن در بالای نردبان جهت تجدید روحیه ی همسری فرو گذار نبودیم.

عصر هم اول رفتیم وظیفه ملی و تکلیف شرعی مون رو ادا کردیم تا یه وقت به گردنمون نمونه و دل دشمنان و حاسدان و تنگ نظران رو بسوزونیم. وبگیم بلههههههههههههههه ما هم رای دادیم.!!!!!! بعدشم رفتیم جاهاز برون یکی دیگه از فامیلا که عید عروسیشونه. نشون به نشون که چشمای مخوف خاله جان یه لحظه از روی من بدبخت کنار نرفت. هی یه نگاه به من می انداخت. یه نگاه به مهندس برقش! اونم چه نگاه هایی.زنگ زدم به همسری که بیاد دنبالم و زودتر بریم که نگو خاله جان هم با ما بلند شدن و خواستن که برسونیمشون. خلاصه که از کفی جورابم گرفته تا شال روی سرمو یه جوری نگاه کرد که نگو. شب که اومدیم خونه اسفند دود کردم اما افاقه نکرد. بنده از همون شب افتادم تو رختخواب...

* الانم با همسری از مطب دکتر اومدم و هنوز همون مریم مریض و آمپول خورده هستم !

پیوست حمایتی: به علت یک سری مسائل حفاظتی و امنیتی از ورود به مکان هایی که امکان حضور خاله جان درشان می رود اکیدآ خودداری شود!!!

پیوست دوستانه: عید همگی پیشاپیش مبارک. سال خوبی داشته باشین.

پیوست خدایی: چشماتو از من بر ندار.... من مات تصویر توام....

پیوست همسری: D.D 

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:3 توسط مریم گلی

* صبح زنگ زدم به مامان همسری که حالش رو بپرسم که یه مدته حال ندار بود. مامان خانوم هم احوالپرسی کرد و گیر داد که شب بیاین خونه ی ما و تنها نمونین و از این حرفا. مادر هم گفت اگه حالم بهتر شد و تونستم بشینم حتما میام. از اونجا که مامان خانوم یه کم گیر تشریف دارن بعد از ظهر گیر سه پیچ داد به من که زنگ بزن به همسری و بهش بگو شب حتما با مامانش بیاد. منم زنگیدم و همسری رو از خواب ناز بیدار کردم و اونم مامانش رو از خواب بیدار کرد که بپرسه شب با اون میاد خونه ما یا نه؟!!  مامانش هم چون حالش زیاد مساعد مهمونی رفتن نیست دوباره گفت: اگه تا شب بهتر شد حتما میاد.  یه ساعت از زنگ زدن من به همسری نگذشته بود که بازم مامان خانوم گیر داد به من که اصلا خودت زنگ بزن و یاد آوری کن و بگو ما منتظریم و این حرفا. هر چی میگم مادر که از صبح صد دفعه گفتن اگه حالم بهتر شد حتما میام. دیگه واسه چی هی زنگ بزنم؟ مگه گوش مامان خانوم بدهکار این حرفا بود؟! خلاصه که زنگ زدم و مادر هم همون حرفایی که از صبح به من و مامان خانوم و همسری گفته بودن تکرار کردن . اما نمی دونم گوشی رو که گذاشتم واسه چی حالم اونقدر گرفته شده بود که بازم به سرم زد برنامه آخر هفته مون رو کنسل کنم!!!!!!!!!!!!!!

* چند وقتیه دلم بد جوری هوای سوغاتی گرفتن کرده! فرقی نمی کنه چی باشه یا از طرف کی باشه فقط سوغاتی باشه!!! بد شانسی اینه که سفر کرده هم نداریم.

* یکی از عروسی هایی که عید دعوت داشتیم کنسل شد! مثل اینکه یه نفر از فامیلاشون فوت کرده. طفلکی ها همه کاراشونو کرده بودن. امروزم می خواستن جاهاز ببرن! معلوم نیست تاریخش دوباره کی باشه؟ حیف!!!

* دلم یه اتفاق خوب می خواد. دلم غافل گیر شدن می خواد. دلم کادو می خواد. دلم می خواد تنهایی برم مشهد. مثل اون وقتا که دانشجو بودم اما همش آرزو داشتم با شریک زندگیم بیام حرم امام رضا!!! دلم یه روز کامل تنهایی با همسری رو می خواد . لوسی خونم اومده پایین. دلم لوس شدن می خواد. بهونه گرفتن می خواد. ناز کردن می خواد. دلم توی یه عالمه حس متناقض دست و پا می زنه!وای چه حال و هوای مزخرفی دارم این عصرا. هنوز عید و روزاش نیومدن اما حال و هواش امسال زودتر اومده  سراغم. نکنه قرار باشه تمام روزای عید رو تو همین حس و حال مزخرف بگذرونم؟؟؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:2 توسط مریم گلی

* یه ساعته منتظرم تلفن مامان خانوم و زن عمو تموم بشه و بیام بنویسم. پزها و حرفای ضد نقیض زن عمو و تعریف از ۱۴ تا خاستگار خواهر زاده اش که تمومی نداره . منم تو این فاصله به جای این که حرص بخورم و با ایما و اشاره به مامان خانوم بفهمونم تمومش کنه می رم سر لوازم آرایشم و یه حالی دل خودمون میدیم!

* اتاقم بی شباهت به دو شنبه بازار نداشت. از کاغذ و سی دی و همه رقم لباس گرفته تا کاغذ بستنی و انواع لوازم آرایش و شال و سنگ و هر چی که فکرشو بکنی!!! از صبح افتادم به جونش و الان یه ساعتی هست که حسابی تمیز شده و به اتاق آدمیزاد شباهت میده!!! همسری هم هر وقت زنگ میزد و می پرسید داری چیکار می کنی میگفتم: اتاقمو تمیز می کنم! طفلک مونده بود این چه اتاقیه که از صبح تا حالا تمیز بشو نیست!!! جای کامپیوتر رو هم عوض کردم و آوردمش اتاق بچه ها. دست کم روزای عید که تعطیلن اتاقم و دم و دستگاهمو به گند نمی کشن .

* نمی دونم این چه حسیه که یهو سر بر میاره و نمی دونم دلیلش چیه. یه دفعه نسبت به همسری گارد می گیرم و می خوام ازش فاصله بگیرم. اونم درست موقعی که همه چی بینمون خوبه و من فقط فقط با یه حرکت خیلی کوچیک و خیلی ساده از طرف اون دلم می خواد یه مدت ازش فاصله بگیرم. از صبح همش تو این فکرم که بر خلاف برنامه همیشگی آخر هفته مون این دفعه بهونه بیارم و نرم پیشش. اینو می دونم که دلم طاقت نمیاره و میرم. می دونم دلمون می خواد از هر لحظه با هم بودنمون لذت ببریم و اما نمی دونم این حس غریب این وسط چیکار می کنه!؟ اون هفته که رفته بودم پیش مونا سه روزم نتونستیم دووم بیاریم و همسری اومد دنبالم. حالا هنوز نیومده دوباره تو فکر فاصله گرفتنم. این چه حس کوفتییه که دوباره با یه تلفن یه لبخند یه نگاه همسری دود میشه و فرداش بازم.......

* هنوز عید نیومده حال و هواشو حس می کنم. مخصوصا امروز شدییییید حال و هوای عصرای عید رو داشتم. همون دلگرفتگی. همون بی قراری. همون لذت و کلافگی اتظار واسه چیزی که نمی دونی چیه اما توی وجودت وول می خوره. و یه عالمه حس مبهم و گنگ دیگه....

* دلم گرفته. هوس بیرون رفتن کردم. برم ببینم همسری کجاست....!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:2 توسط مریم گلی

* پنجشنبه رفتیم یزد. شبش ما رفتیم یه کم بچرخیم و خواهرش رفت پیرهن مردونه بخره. قرار شد کارشون که تموم شد بریم دنبالشون . شونزدهم بود. تمام اون مدت چشمم دنبال گل فروشی بود! موقع برگشتن اون سمت بلوار یه گل فروشی دیدم. به همسری گفتم دور بزن و اون طرف نگه دار. دور زد و وایساد.  بدون اینکه چیزی بگم در ماشین رو باز کردم و فقط گفتم الان میام. هر چی همسری مبهوت می پرسید کجا میری؟ می گفتم هیچ جا. اومدم. یه دقیقه وایسا. خواهرشم  متعجب نگاه می کرد! پریدم توی گل فروشی و یه شاخه رز سفید انتخاب کردم و خواستم بیام که دیدم آقای همسر بغلم وایساده میگه: چیکار داری می کنی؟      - گل می خرم. تو چرا اومدی؟ داشتم میومدم. ( هنوز نفهمیده بود قضیه چیه!)         - آخه یه دفعه پیاده شدی. حالا خریدی؟ چیز دیگه ای نمی خوای؟              - نه. بریم.

رفتیم تو ماشین. نشستیم. هنوز راه نیفتاده بود که شاخه گل رو دادم بهش و گفتم به خاطر دومین ماه ! مات مونده بود! اصلا یادش نبود که شونزدهمه! منم  می دونستم یادش نیست! خلاصه کلی بچه ام شرمنده شد  که تاریخ رو فراموش کرده! ازش انتظاری ندارم . فقط دلم می خواد یادمون باشه. یه حرف قشنگ یه حرکت ساده که نشون بده لحظه هامون با ارزشن برام یه دنیا می ارزه.

*با توام: چه کیفی میده! چقدر خوبه! چقدر با حاله!  چه آرامشی! چه لذتی!  چه جوری احساسمو توصیف کنم؟  بگم کجام؟ بهترین جای ممکن؟ امن ترین جای ممکن؟ اسم آغوشتو چی بذارم؟

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:1 توسط مریم گلی

۱... با ثمین جلوی کوچه پیاده میشیم. واسه پیدا کردن آرایشگاه مجبوریم چند قدم از مسیر رو برگردیم. تابلوشو می بینیم . جلوی یه پار کینگ بود! از پله ها پایین می ریم و زنگ می زنیم. یه نفر در رو باز میکنه. میریم تو.  اولش اتاق انتظار بود به اصطلاح. بعدش هم دم و دستگاه! با رنگای نارنجی ست شده بود. یه خانومه مو مش کرده و تخت آرایش پشت یه میز وایساده و با فیس و افاده ازمون می پرسه وقت داشتیم یا نه؟ بهش می گیم واسه تست لایت اومدیم. یه کم از موهامو قیچی میزنه و واسه فردا وقت میده و من و ثمین به شمک گنده اش که از تاپش بیرون افتاده خیره میشیم و به اعتماد به نفسش پوزخند میزنیم!

۲... جلوی آرایشگاه که می رسیم همزمان همون خانومه مو مش کرده و تخت آرایش دیروزی که ایندفعه شمک گنده اش زیر کتش قایم شده هم از راه می رسه! لبخند کجکی تحویلمون میده و در رو باز می کنه. ثمین هوس می کنه روی پوستش چنگ بندازه تا ببینه چقدر کرم زیر ناخونش جمع میشه! وارد سالن میشیم. هنوز هیچ کدوم از آرایشگرا نیومدن. تا اون موقع ژورنالا رو نگاه می کنیم و دنبال یه مدل لایت می گردیم. تلفن زنگ می زنه. ظاهرا یکی از مشتری هاست که از رنگ موهاش ناراضیه و همون خانومه مو مش کرده سعی داره یا اونو راضی کنه و یا خودشو توجیه. و ناخودآگاه از ذهنم می گذره نکنه توی موهای منم گند بزنن!!!! خانومه مشتری رو می پیچونه و قرار می ذارن  یه ساعت دیگه با خود خانوم...... صحبت کنه ! دو نفر دیگه هم میان و وقت می گیرن. خود خانوم...... هم میرسه. همون خانومه مو مش کرده بهم میگه مانتومو در بیارم و بشینم روی صندلی! خود خانوم هم میاد.و جوری حرف می زنه که انگار ارث باباشو دو لپی قورت دادیم و اونقدر احساس خوشگلی می کنه که فکر می کنه یه اروپایی مو بلوند اصیله و خودشم یادش رفته که به ضرب و زور رنگ و مش و کرم و هزار فند دیگه این شکلی شده و همون ثمین بدون هیچ کدوم اینا از همشون خوشگلتره!  ............................................................................................................................. ...................................................................................................................................... ...................................................................................................................................... ...................................................................................................................................... .....................................................................................................................................  و گند میزنن به موهام! دیگه گفتن نداره!!!

۳....  خودمو که توی آینه نگاه می کنم گریه ام می گیره! لایت موهامو اصلا دوست ندارم! زنگ می زنم یه آرایشگاه دیگه و دوباره وقت می گیرم تا رنگشون کنم و از اول لایتشون کنم. ... و تمام اون چند ساعت توی دلم به همه غر می زنم. نتیجه خوب در میاد! اما اون جوری که من دوست داشتم نمیشه!   از لج خاله جان بعد از آرایشگاه میرم خونه آقای همسر!!!!

 ۴.... اینم از اولین لایت موهامون! "هر چی وسواس به خرج بدی بدتره"! اینو شنیده بودم اما تجربه نکرده بودم! مثلا یه آرایشگاه های کلاس و معتبر و تیتیش مامانی بود!!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:1 توسط مریم گلی

* ای ول خاله جان! دمت گرم! قربون اون چشمای شوورت برم که رد خور نداره ماشااله! گرفت...! چه جورم گرفت...! شب عیدی همه اون پول قلمبه ای که به چشمت اومد رو باید خرج ماشین بکنیم! دمت گرم! خیلی باحالی! بازم خدا رو شکر که اون شب پولا بیشتر از آقای همسر چشمت رو گرفت! وگرنه داداش اول ماشین اونو داغون می کرد! بعد حالی به جلو بندی ماشین خودمون می داد! مرسی...!

پ ن ۱: جون اون مهندس برقت بی خیال ما شو!

پ ن ۲: خدا بیامرزه مامان بزرگ رو. میگن بس که خاله جان....! یه وقت فکر نکنین مامان بزرگو چشم کرده بوداااا... نههههه!  مردم از خودشون میگن... ! عمرا اگه چشمای خاله جان شووووووووووووور باشه!

پ ن۳: آی بترکه ...!!!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 17:0 توسط مریم گلی

*  چقدر بعضی چیزا دور از انتظار و غیر منتظره است.  جمعه که با آقای همسر رفتم سر جلسه امتحان توی مسیر با خودم فکر می کردم  سال قبل با بابا اومدم امتحان بدم و اصلا حتی فکرشم نمی کردم که سال بعدش وقتی خسته و نگران از امتحان از سر در دانشگاه میام بیرون چشمای منتظر یه چهره مهربون و دوست داشتنی انتظارمو میکشه! نگرانم میشه. دعام میکنه. دلتنگم میشه حتی واسه همون چند ساعتی که منتظرم بود! وقتی میایم خونه  منو میگیره توی بغلش. گرمم میکنه. اونقدر پشتمو ماساژ میده تا خستگی ۴ ساعت سیخ نشستن سر جلسه امتحان از تنم در بیاد. با هم شام میخوریم. برام میوه پوست میگیره و اون قدر موهامو نوازش میکنه که پلکام سنگین میشه و...

* امتحان بد نبود. نسبت به پارسال ساده تر بود. در کل همه راضین!!!! بین اون همه شرکت کننده من یکی گمم!!!

* کم کم دارم می ترسم. از وقتی که عقد کردیم همین طور فرت وفرت در حال خوردن چشم می باشیم!! بابا به پیر به پیغمبر ما تحفه ای نیستیم. جالبه که همه بلاها هم سر آقای همسر طفلی نازل میشه! اول که چند روز بعد از عقدمون بس که همه گفتن اینطور و اونطور همسری چنان کلیه دردی شد که سابقه نداشت!!! کلی درد کشید و ضد حال خوردیم. روز عاشورا هم هر سال خونه خاله جان نذری دارن و ما هم اولین سالی بود که با هم رفتیم اونجا و همه تیر و طایفه هم اونجا بودن و کلی آقای همسر رو برنداز کردن و ابراز احساسات و نظرات و سخنان گهر بار و ... جونم براتون بگه که نشون به اون نشون که آقای همسر منو که میرسونه خونه میره خونه داداشش و جلوی خونشون چنان می خوره زمین که ساعتش منفجر میشه و بچه ام شانس آورد که کمرش نشکست. چند روز پیش هم که خاله جان تشریف داشتن و جوری زل زده بود به همسری که حتی پلک هم نمی زد!! تا آخر شب هم به همون حالت مخوف موند!!! نتیجه آن شد که  آقای همسر فرداش تصادف کرد !!! امشب هم همان نگاه های خاله جان روئیت شد! خدا به خیر بگذراند!!!!!!

* برنامه مون واسه اولین سفر دوتایی مون روزای عید بود اما چند روز قبل اتفاق افتاد! اون قدر بهمون مزه داد که تو  فکر یه سفر کوتاه دو سه روزه دیگه ایم. روزی که بر گشتیم حسابی واسه بودن با هم بد عادت شده بودیم. فقط خودمون دو تا بودیم. خودمون تنهایی...

* بوی عید می آید. ما دلمان همان خانه قدیمی  پدر بزرگ و مادر بزرگ را می خواهد. همان سبزه های عید. همان عیدی ها . همان جمع کوچک اما شلوغ. همان شیرینی های یزدی. همان ماهی های قرمز.  که حالا هیچ کدامش نیست! ما دلمان بسی تنگ شده است ...

* خدایا شکرت و مرسی. مخلص امام رضا هم هستیم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 16:59 توسط مریم گلی

پر از حس خوب میشم وقتی میبینم حواست به منه.

وقتایی دارم شامو آماده می کنم و میای کنارم وایمیستی و دستت رو  دور شونه هام می ندازی و منو میکشی سمت خودت و همونجوری غذا رو هم میزنی و دوتایی آشپزی می کنیم!

وقتایی جلوی ظرفشویی ام و تو بی صدا از پشت سرم میای و با همون دست و بال کفی بغلم می کنی و می بوسی و هر چی سربه سرت میذارم تو هم شیطنت میکنی و می خندیم!

وقتایی دوتایی جلوی تلویزیون نشستیم و من فیلمو میبینم و تو اما نگاهت به منه!

وقتایی که توی ماشینیم و به جای مسیر روبه روت همه حواست به منه!

-  ماشیییییییییییییییییییینن....

- کوووو؟؟؟ عیب نداره! هر وقت بهمون خورد خودش صدا میده!!!

وقتایی که یه نگاهت یه دنیا حرف داره و یه لبخندت یه دنیا آرامش!

دلتنگ تک تک لحظه های با تو بودنم وقتی که برای لحظه ای نباشی...

 

* ما آخر هفته امتحان ارشد داریم. ما گند خواهیم زد!

** ما  این روزها دنبال دو چیز می گردیم که راضی برمان گردانند: یک عدد خیاط زبر دست. یک عدد آرایشگر ماهر!

*** ما حسی غریب داریم امروز. معنیش را ولی نمی دانیم!

**** دلمان آخرین سفر مجردی را می خواهد. رفیقان بس وسوسه مان می کنند به رفتن. امام رضا که جای خود دارد!

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 16:59 توسط مریم گلی

امشب در سر شوری خواهیم داشت...

امشب در دل نوری خواهیم داشت...

باز امشب در اوج آسمان خواهیم بود...

پ ن: البته امیدوارم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 16:58 توسط مریم گلی

دیروز مثلا روز تعطیلمون بود. ولی بااین اخلاق گندم خرابش کردم. نمی دونم چرا اینطوری ام. وقتی یه چیزی یهو به همم میریزه از شدت ناراحتی حتی حرف هم نمی تونم بزنم. میرم تو فاز سکوت مطلق و تا آروم نشم نمی تونم بیام بیرون.

دیروز اصلا نفهمیدم چرا یه دفعه از همسری دلگیر شدم. اون که جز مهربونی کردن و دلگرم کردن من کاری نکرد. جز آغوش گرم و بوسه های داغ و دلنشینش چیزی نمی خواست. چرا یهو خودمو کنار کشیدم و رفتم؟ چرا یه دفعه ای حالم گرفته شد و بغض کردم؟ چرا بهش گفتم به من دست نزن؟ از اتاقش بیرون رفتم و درم بستم. رفتم پیش ندا و هدا . حالم گرفته بود. فکر کنم قیافه ام تابلو بود که یه چیزیم شده. دلم می خواست گریه کنم . یه کم حرف زدیم که همسری از اتاقش اس ام اس داد . به روی خودم نیاوردم. می دونستم اگه برم پیشش گیرمیده که یهو چی شد و منم... واقعا نمی دونستم چرا اینطوری شدم! هر دومون مثل همیشه بودیم. شاید اگه هر وقت دیگه ای بود خودمو توی بغلش جا می کردم و  دستمو روی لبای داغش می کشیدم و قبل از این که از هم بازشون کنه می بوسیدمشون. شاید قلقلکش می دادم و از شنیدن صدای خنده هاش ذوق می کردم. شاید سرمو می ذاشتم رو سینه اش و اونقدر با موهاش بازی می کردم تا خوابم میبرد. شایدم به خاطر حضور ندا و هدا بود که حس خوبی نداشتم و نمی دونستم که چه جوری به همسری منتقلش کنم و اونم بدون اینکه بفهمه.... !

دوباره اس ام داد که بیا. رفتم اما فقط دور اتاق راه می رفتم و واسه اینکه مجبور نباشم نگاش کنم با موبایلم ور می رفتم. هر چی می پرسید : چت شده؟ چرا یهو اینطوری شدی؟ بیا بشین ببینمت... هیچی نگفتم. نه اینکه حرفی نداشته باشم. اونقدر عصبی بودم که نمی تونستم حرف بزنم. قاب عکسشو بر گردونده بودم رو به دیوار و هی دور اتاق راه میرفتم و اونم ناراحت و دلخور و نگران نگام می کرد. جرات اینکه بیاد جلو نداشت. شاید می ترسید دوباره پسش بزنم!

خلاصه یه کم باهام حرف زد و رفتیم بیرون تا یه هوایی بخورم و یه کم حالم عوض شه. تا شبش هم تو خودم بودم و هر کاری می کردم نمی تونستم مثل صبح باشم. دلم می خواست همسری یه کم موقیت رو درک می کرد. درسته که اون با بچه های فامیلشون خیلی راحته ولی من تازه وارد خونواده شون شدم و هنوز یه وقتایی احساس غریبی می کنم. تازه نداو هدا دیروز به خاطر اینکه منو ببینن و با هم باشیم اومده بودن خونه همسری اینا اون وقت من...

نتیجه اینکه جفتمون کلی دپ شدیم. و بنده به معده درد افتادم. و طفلک مامانش که اینقدر مهربونه کلی با خودش فکر کرده بود من شاید از دست اون پکر شدم!!!!!!!!

پیوست همسری: دلم برات تنگ شده عزیز دلم. بی صبرانه انتظار می کشم...

+ نوشته شده در چهارشنبه 29 اسفند1386ساعت 16:58 توسط مریم گلی

- اگه دیروز یکی یهو و سر زده در خونه رو باز می کرد و سر میرسید به جای یه پسر ۲۷ساله و یه دختر ۲۳ ساله یا یه پسر بچه ۷ ساله و یه دختر کوچولوی ۳ ساله روبرو میشد که توی خونه دنبال هم کردن و با بالش به سر و کله هم می کوبن و جیغ جیغ و خنده هاشون همه خونه رو پر کرده! دیروز بچه شدیم ! هر چی می دوییدم و جا خالی می دادم بازم نمی تونستم از دست آقای همسر فرار کنم. هر چی دستای ظریف و کوچولومو مشت می کردم و می زدم مگه دردش می اومد؟!  فقط وقتی قلقلکش می دادم قاه قاه می خندید و ولم می کرد و قبل از اینکه بتونم در برم دوباره گیرم می انداخت و اونقدر قلقلک می داد تا رسمآ به غلط کردن می افتادم.

- ده روز دیگه تا کنکور ارشد مونده. این یه ماه همه اون چند ماهی که درس خونده بودم رو بر باد داد! اما یه ماهه پر خاطره بود...

- این روزا همش داره به مهمونی رفتن میگذره. عروس دومادیم ناسلامتی! ۵ شنبه خونه مامان بزرگ دعوت بودیم. دیشب هم خونه داداش آقای همسر. آخر این هفته هم خونه اون یکی داداشش. و این پروسه تا تموم شدن خواهر و برادرا و عمه و خاله و دایی و عمو همچنان ادامه دارد...!

پیوست همسری: یه وقت فکر نکنی توی تاریکی نمی تونم حرف چشمای قهوه ای روشن و دور سیاهت رو بخونم! برق چشمات حرفاتو داد میزنه هر چند که سکوت کنی و چیزی نگی... مرسی به خاطر مهربونیات . مرسی به خاطر آغوش گرم و پذیرات. مرسی به خاطر شیطنت هایی که واسه خوشحال کردن منه.

پیوست خدایی:  خدا جونم. سکوت میکنم و هیچی نمیگم. چون خودت ذهنمو می خونی. یه گوشه چشم. یه نظر. از سرمون هم زیاده... مطمئنم چون به خودت سپردم.

+ نوشته شده در شنبه 20 بهمن1386ساعت 11:30 توسط مریم گلی